مسافر!

سهراب سپهری خیلی عمیق سرود:

« زندگی حسِ غریبی است که یک مرغِ مهاجر دارد...»

 

و من در تار و پودِ معنای زندگی و بندگی سر در گــُم شده ام...

هرچه بیشتر فکر می کنم بیشتر "لایـــــک" می کنم این جمله را !

 

پ.ن: هرچه می خواهی بکنی حواست باشد مسافری... پس طعمِ هجرت چرا این همــــه تلخ است؟

تو در زندان و ما زندانیِ نفس...

بسم الله

مولا علی -علیه السلام-:

بنده ی شهوات، اسیری است که هیچ گاه اسارت از او جدا نمی شود !

 

 

 

من حالم دست خودم نیست شب شهادت بابایِ امام رئوف... 

پناه بر خدا ! از این اسارتی که عمری است مبتلای آنم !

چه راحت پر می زند کبوتر حرم؛ اگر پر و بالش شکسته نباشد...

تو را به درگاه حبیب، شفیع می گیرم یا باب الحوائج...
 
پ.ن: این جا بسته شده بود یا نشده بود؛ مهم نیست! این جا روضه ی کوچکی برپاست؛ بضاعتم همین بود... همین!